صفحه اصلی
سرگذشت
کتابهایم
شعر- تألیف
داستان- تألیف
شعر- ترجمه
داستان- ترجمه
مقاله ها
مصاحبه ها
پیام ها
دل نوشته ها و تجربه ها
ترانه ها
فیلم ها
سفرها
هدیه های دوستانه- کودکان
هدیه های دوستانه- بزرگترها
نکوداشت
آثار برگزیده- این جا
آثار برگزیده- آن جا
پشت پیشخوان
روی پیشخوان
آرشیو خبر

حرفهای تو

خطا در ارسال پیام شما.امکان فرستادن این پیام مقدور نمی شاد
پیام شما برای ما ارسال شد.
متشکریم
این فیلد را حتما پر کنید
لطفا یک آدرس پست الترونیکی معتبر را وارد کنید
فقط عدد مورد قبول است.
این فیلد را حتما پر کنید
کد وارد شده صحیح نمی باشد

 

دو تا عینک به من دادند،
برای خوبتر دیدن
دوتاشان مثل هم، اما
یکی تیره، یکی روشن
یکی را می زدم، شب بود
دلی پُر کینه با من بود
و با آن دیگری شب هم
برایم روز روشن بود
دلم با هر دو تا عینک
چو سیر و سرکه می جوشید
برای دیدن دنیا
به رنگ زنده می کوشید
اگر دیدی دو تا عینک
میان کوچه افتاده
رها کن، چون که باید دید
بدون عینک و ساده

 

صد دانه یاقوت ... دسته به دسته ... با نظم و ترتیب ... یک جا نشسته ... هر دانه ای هست ... خوش رنگ و رخشان ... قلب سفیدی ... در سینه ی آن ... یاقوتها را ... پیچیده با هم ... در پوششی نرم ... پروردگارم ... هم ترش و شیرین ... هم آبدار است ... سرخ است و زیبا ... نامش انار است
کلیۀ حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به مصطفی رحماندوست است