You need to upgrade your Flash Player or to allow javascript to enable Website menu.
Get Flash Player

 

 

دو تا عینک به من دادند،
برای خوبتر دیدن
دوتاشان مثل هم، اما
یکی تیره، یکی روشن
یکی را می زدم، شب بود
دلی پُر کینه با من بود
و با آن دیگری شب هم
برایم روز روشن بود
دلم با هر دو تا عینک
چو سیر و سرکه می جوشید
برای دیدن دنیا
به رنگ زنده می کوشید
اگر دیدی دو تا عینک
میان کوچه افتاده
رها کن، چون که باید دید
بدون عینک و ساده

 

 

 

 

 

هدیه های دوستانه- کودکان

 

    فاطمه ستوده شعرباف
     
     
     
     
     

 

 

 

 

 

 

 

 

سرگذشت
کتابهایم
شعر- تألیف
داستان- تألیف
شعر- ترجمه
داستان- ترجمه
مقاله ها
مصاحبه ها
پیام ها
دل نوشته ها و تجربه ها
ترانه ها
با صدای شاعر
فیلم ها
سفرها
هدیه های دوستانه- کودکان
هدیه های دوستانه- بزرگترها
نکوداشت
آثار برگزیده- این جا
آثار برگزیده- آن جا
پشت پیشخوان
روی پیشخوان
آرشیو خبر
ارتباط با من

صد دانه یاقوت ... دسته به دسته ... با نظم و ترتیب ... یک جا نشسته ... هر دانه ای هست ... خوش رنگ و رخشان ... قلب سفیدی ... در سینه ی آن ... یاقوتها را ... پیچیده با هم ... در پوششی نرم ... پروردگارم ... هم ترش و شیرین ... هم آبدار است ... سرخ است و زیبا ... نامش انار است
کلیۀ حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به مصطفی رحماندوست است